سه شنبه26شهریور 92

سلام به روی ماهتون. دلم برای تک تک شما تنگ شده بود. جویای معنوی احوالاتتون هستم.
آخر هفته پیش با همسر جان و دختر جان رفته بودیم مثلاً مسافرت. مثلاً مسافرت از آن جهت که از رفتن به سنندج شروع شد به یاسوج رسید و با خانه پدر و مادر بنده در شمال ختم شد.
من سه روز مرخصی تشویقی داشتم و همسرجان هم از آن جهت که کارمند محترم بانک می باشند و کلاٌ مرخصی ندارند
(قابل توجه مامی کوروش و معصومه جان از آن جهت که همدردیم) بعد از بالا و پایین رفتن ها 3 روز مرخصی از تقسیمات اراضی مرخصی به ایشان رسید رفتیم شمال که هم من به مادرم که مریض احواله سری بزنم و آویسا هم در جوار دریا کمی شن بازی بفرمایند تا هی بعد رفتن از اداره نگن: مامانی!بلیم دریا. باشه.آخر هفته پیش یعنی از سه شنبه شب دل درد عجیبی داشتم و تا چهار شنبه طول کشید. دیگه شبش نتونستم تحمل کنم و به اتفاق خانواده رفتیم دکتر.آویسا هم از همون اول می گفت: مامانی!نزار آمپول بزنه. منم با یه ژستی: نه عزیزم آمپول ترس نداره و اگر حالم با آمپول خوب شه باید بزنم. از قضا آمپول در کار بود و بعدش حالم دو چندان بدتر شد. خلاصه نزدیک بود رفتنمون کنسل شه که با ته دردی که داشتیم صبح جمعه راه افتادیم.
هوای شمال عالی بود. خنک خنک. کلی دخترم هم حال کرد.بعد از ظهرش هم با زن دایی رفتیم نور. کمی خرید کردیم و برگشتیم. روز شنبه دختر رو بردیم دریا. شن بازی. که چند تا عکس از مجتمع هاش رو بعداً میزارم
آویسا خانوم هم جدیداً اخلاقش برگشته و برای هر چیز گریه میکنه. و در جدیدترین حرکت برای رسیدن به هر چیز میگه:مامانی!ترو خدا ترو خدا!!! ما هم این وسط موندیم که این اصطلاحات رو از کجاش در میاره
چه کار کنیم دیگه؟!!!سهم ما شده بی خوابی و نگرانی و عذاب وجدانی...



سه شنبه26شهریور 92