آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

سه شنبه26شهریور 92

1392/6/26 11:44
نویسنده : مامان نسرین
315 بازدید
اشتراک گذاری

                                 

سلام به روی ماهتون. دلم برای تک تک شما تنگ شده بود. جویای معنوی احوالاتتون هستم.خجالت آخر هفته پیش با همسر جان و دختر جان رفته بودیم مثلاً مسافرت. مثلاً مسافرت از آن جهت که  از رفتن به سنندج شروع شد به یاسوج رسید و با خانه پدر و مادر بنده در شمال ختم شد.

من سه روز مرخصی تشویقی داشتم و همسرجان هم از آن جهت که کارمند محترم بانک می باشند و کلاٌ مرخصی ندارندافسوس(قابل توجه مامی کوروش و معصومه جان از آن جهت که همدردیم) بعد از بالا و پایین رفتن ها 3 روز مرخصی از تقسیمات اراضی مرخصی به ایشان رسید رفتیم شمال که هم من به مادرم که مریض احواله سری بزنم و آویسا هم در جوار دریا کمی شن بازی بفرمایند تا هی بعد رفتن از اداره نگن: مامانی!بلیم دریا. باشه.آخر هفته پیش یعنی از سه شنبه شب دل درد عجیبی داشتم و تا چهار شنبه طول کشید. دیگه شبش نتونستم تحمل کنم و به اتفاق خانواده رفتیم دکتر.آویسا هم از همون اول می گفت: مامانی!نزار آمپول بزنه. منم با یه ژستی: نه  عزیزم آمپول ترس نداره و اگر حالم با آمپول خوب شه باید بزنم. از قضا آمپول در کار بود و بعدش حالم دو چندان بدتر شد. خلاصه نزدیک بود رفتنمون کنسل شه که با ته دردی که داشتیم صبح جمعه راه افتادیم.

هوای شمال عالی بود. خنک خنک. کلی دخترم هم حال کرد.بعد از ظهرش هم با زن دایی رفتیم نور. کمی خرید کردیم و برگشتیم. روز شنبه دختر رو بردیم دریا. شن بازی. که چند تا عکس از مجتمع هاش رو بعداً میزارمنیشخند

آویسا خانوم هم جدیداً اخلاقش برگشته و برای هر چیز گریه میکنه. و در جدیدترین حرکت برای رسیدن به هر چیز میگه:مامانی!ترو خدا ترو خدا!!! ما هم این وسط موندیم که این اصطلاحات رو از کجاش در میارهسوال

چه کار کنیم دیگه؟!!!سهم ما شده بی خوابی و نگرانی و عذاب وجدانی...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

مانی محیا
26 شهریور 92 11:54
پس مسافرت به یاسوج و سنندج کنسل؟؟؟ من فک کردم رفتید و به شمال رسیدید. گیج گوره گرفتم.. این تخم مرغای رقصان اون بالا چه ارتباطی به مطلب داشت خواهر؟؟؟ گفتم الان تولدی عیدی چیزی تو کیسه داری...




بله دیگه ما کلاً مسافرت هامون به شمال ختم میشه.برای صفحه آرایی بود معلوم نیست؟؟؟!!!!!

سلیقه ما رو زیر سوال نمی بردی نمیشد خواهر

مامی کوروش
30 شهریور 92 9:14
ای وای نگو از بیخوابی که هلاکم ! شما زیاد فکر نکن که این اصطلاحات رو از کجا میارن به این فک کن که با چه ادبیاتی بهشون جواب بدی !نمی دونم همسر شما در کدام بانک هستند ولی بفرمائید بیست و یک رو مرخصی را نروند سوخت می شود ها ! از ما گفتن !


بانک ملت عزیزم.با علم به سوختنش مرخصی نمیدن.چه کار کنیم؟؟؟؟
مامان احسان
31 شهریور 92 9:00
سلام آی گفتی خواهر هر وقت ما گفتیم مرخصثی گفتن نمیشه میگکم پس چرا برای ما میشه برا شما نمیشه ؟ در جواب میگن آخهئ کار شما که کار نیست بانک فرق میکنه و من میشم این شکلیو البته هیچی هم نمیتونم بگم .


سلام عزیزم.بزار خوش باشند که کارشون خیلی مهمه.من که هر کی دختر داره میگم دختر به بانکی جماعت ندید! آسایش ندارند والا به خدا!(البته فقط پول هاش خوبه(آیکون نیشخند)
بیمه سامان
2 مهر 92 14:50
بچه ها شیشه عمر و سرمایه زندگی پدر و مادرند. بیایید برای شیشه عمرتان سرمایه گذاری کنید.پس از پرداخت حداقل 10 سال حق بیمه عمر، اندوخته قابل تبدیل به مستمری داشته باشید. با خرید یک بیمه نامه عمر در جشنواره بزرگ سامان شرکت کنید. فقط با تکمیل فرم در سایت www.bestlifeinsurance.ir (لطفا در فرم اسم وبلاگ را وارد کنید تا با خرید بیمه نامه عمر یک بیمه نامه آتش سوزی و حوادث خانواده جایزه بگیرید.) بیمه عمر و تشکیل سرمایه سامان
ارلا
15 مهر 92 9:44
تا کدوم ستاره دنبال تو باشم...
تا کجا بی خبر از حال تو باشم...
مگه میشه از تو دل برید و دل کند...
بگو می خوام تا ابد مال تو باشم...
از کسی نیس که نشونی تو نگیرم...
به تو روزی میرسم من که بمیرم...
هنوزم جای دو دستات خالی مونده...
تا قیامت توی دستای حقیرم خاک هر جاده نشسته...
روی دوشم کی میاد روزی که با تو روبرو شم...
من که از اول قصه گفته بودم غیر تو با سایه م نمی جوشم...
منتظر حضورت ونظر دل گرم کنندت هستم


سلام.بله عزیزم حتماً